عسلعسل، تا این لحظه: 13 سال و 11 روز سن داره

شیرینی زندگی مامان و بابا

واکسن 18 ماهگی عسلم و دندون پنجم

سلام عسلکم     (13/2/94)فردای روزی که از تهران برگشتیم یعنی یکشنبه با یک هفته تاخیر (چون روستا بودیم) واکسن 18 ماهگیت رو زدیم من نمیدونستم که خیلی سخت میشه با خاله رفتیم خونه کارت واکسنتو برداشتیم و رفتیم مرکز بهداشت قبلشم نتونستم بهت استامینوفن بدم برگشتیم خونه مامان جون اینا حالت بهتر بود بعدش خوابیدی بعد اینکه بیدار شدی بهت استامینوفن دادم و عصر حدود 6.30 ، 7 حالت خوب نبود بی حال بودی بابا داود هم اومد و برگشتیم خونه موقع برگشت هم برات یه کیف دستی و یه کفش تابستونی خریدیم .همچنان بی حال بودی و تب داشتی فردا ش هم همینطوری بودی سعی میکردم تبتو با شیاف کنترل کنم چون قطره استامینوفن رو برمیگردوندی خیلی وضعیت بدی شده بو...
31 تير 1394

دومین مسافرت و اولین جشن عقد بعد عید 94

سلام خانوم خانوما   عسلکم دردونه ی مامان   بعد برگشتمون از روستا قرار بود بریم مراسم عقد دختر عمه ام تو تهران. پنج شنبه (10/2/94)دوباره با باجون اینا راهی شدیم این بارم بابایی نتونست باهامون بیاد. مراسم برا شب ولادت حضرت علی بود. یه اتفاق بد برات افتاد فردای اون روز  صبح قبل صبحانه از پله افتادی ولی چون پیشت نبودم نمیدونستم از چندتا پله افتادی خیلی ترسیده بودی و لنگان راه میرفتی از اومدنم پشیمون شده بودم چون بابا هم پیشمون نبود خواستیم ببریمت دکتر روز جمعه بود گفتیم یکم بگذره ببینیم حالت چطور میشه رفته رفته بهتر شدی ولی همش نگران بودیم که نکنه کمرت صدمه دیده باشه ،خدا را هزارا بار شکر کردم که اتفاق بدی...
30 تير 1394

تعطیلات عید فطر 94

سلام قند عسل مامان   تعطیلات عید رو جایی نرفتیم خونه موندیم چون مادر جون اینا از پنجشنبه صبح 25 تیر رفته بودند و امروز ساعت 2 بعد از ظهر برگشتند . عوضش این چندروز رو یکم رفتیم خرید و خونه مامان جون اینا و پارک.         ...
29 تير 1394

اولین مسافرت بعد عید 94

سلام عسل مامان     خوشگلم امیدوارم که حالت همیشه خوب و خوش باشه   این دفعه برات خاطره اولین مسافرت بعد عید 94 رو نوشتم ...   روز چهارشنبه (2/2/94) بعد عید برای لیله الرغایب پیش مادربزرگم (روستا ) رفتیم با بابا جون اینا بدون بابا داود آخه کار داشت نتونست باهامون بیاد. تو پیچ پیچای راه حالت بهم خورد . اونجا هم اصلا تو خونه نمیموندی همش دوست داشتی بری بیرون ولی هوا مه آلود و سرد بود بارون هم نم نم میومد.مامان جون اینا جمعه برگشتند ماهم موندیم به امید اینکه شاید بابا بیاد و کمی هوا خوب شه بتونی یکم بازی کنی آخه خیلی وقت بود مسافرت نرفته بودیم. از فردای همون روز خورشید در اومد تو د...
29 تير 1394

بای بای پوشک تو 18 ماهگی

سلام عسل خانوم، خوشگل مامان   خیلی وقته نتونستم برات بنویسم خیلی ببخشید مامان جون، وقت نمیکنم   تو این دو سه ماهی که نبودم اتفاقات زیادی افتاده ...   بای بای پوشک (28/1/94)... جمعه بعد از اینکه از خونه مامان جون اینا برگشتیم تصمیم گرفتم پروژه بزرگ از پوشک گرفتنتو شروع کنیم که البته تابستان قبل خواستیم شروع کنیم که یکم پیش رفتیم ولی دیگه دلم نیومد سرما هم تو راه بود همونجا کنسلش کردیم. قبلا هم تو نت دنبال مطالب مختلف در این مورد گشته بودم . این بار هم  یکی دو روز اول باهام همکاری نکردی ولی روزهای آیندش رو یواش یواش یاد گرفتی و شبها وقتی قبل خواب جیش می کردی پوشکت خشک میموند با...
26 تير 1394
1